استراتژی های انتخاب سهام: ۴ – تحلیل کیفی انتخاب سهم

تحلیل کیفی انتخاب سهم ، بخشی از تحلیل بنیادی است که به دنبال ابعادی از یک شرکت سهامی عام می گردد که به سادگی با اعداد قابل توضیح نمی باشند و شامل مدل کسب و کار شرکت، مدیریت و مزیت رقابتی است.

  • مدل کسب و کار

مهم است که بفهمید چگونه یک شرکت سود کسب می کند، در نتیجه می توانید ارزیابی کنید که آیا مدیریت تصمیمات درستی را اتخاذ می کند یا نه. معمولا، افراد به طور اغراق آمیزی درباره اینکه به نظرشان چقدر سهام جدیدشان سودآور است، صحبت می کنند اما وقتی از آنها بپرسید شرکت دقیقا چه کاری انجام می دهد، به نظر می رسد نگرش آنها نسبت به آینده کمی مبهم باشد:

” خب، آنها از این چیزهای high tech دارند که یک کارهایی با کابلهای فیبر نوری انجام می دهند…”

اگر شما مطمئن نباشید که شرکت تان چگونه سود به دست می آورد، واقعا نمی توانید مطمئن شوید که سهام آن برای شما بازدهی داشته باشد.

بررسی مدل کسب و کار می تواند کمک کند تا فعالیت شرکت را تشخیص دهید. اگر مدل کسب و کار غیر واقعی است، احتمالا امید کمی برای موفقیت کسب وکار وجود دارد. برای شرکت های باسابقه، بفهمید که آیا مسیر شرکت به طور واضح تعریف شده باشد، و اینکه آیا شرکت، یک رهبر در بازار است و اگر چنین باشد، آیا می تواند رهبر باقی بماند. اگر یک شرکت جدید است، تصمیم بگیرید که آیا مدل کسب و کار برای شما دارای مفهوم است، آیا امکان پذیر است، آیا بازاری وجود دارد و آیا می توانند سود کسب کنند؟

یکی از بزرگترین درسهایی که از انفجار حباب دات کام (Dotcom) در اواخر دهه ۹۰ گرفته شد، آن است که نفهمیدن مدل کسب و کار می تواند تبعات وخیمی داشته باشد. بسیاری از مردم ایده ای درباره اینکه چگونه شرکت های دات کام کسب درآمد می کنند و یا چرا در قیمت های بالایی معامله می شوند، نداشتند. در حقیقت، این شرکت ها هیچ پولی کسب نمی کردند. فقط فکر می شد که پتانسیل رشد آنها باید فوق العاده باشد. و این، منجر به خرید بیش از حد مبتنی بر تفکر گله ای شد که به نوبه خود منجر به سقوط بازار گردید.

اما زمانی که حباب ترکید، همه متضرر نشدند! وارن بافت (Warren Buffett) اساسا در high tech سرمایه گذاری نکرد زیرا درکی از آن نداشت. اگرچه او به همین دلیل در طول حباب، از وجهه عمومی افتاد، اما همین موضوع، برایش میلیاردها دلار را در سقوط بعدی دات کام حفظ کرد. شما به یک درک استوار از چگونگی تولید درآمد یک شرکت نیاز دارید تا ارزیابی کنید که آیا مدیریت، تصمیمات درستی را اتخاذ می کند.

  • مدیریت

یک تیم مدیریت قوی، ستون فقرات هر شرکت موفقی است. البته کارمندان نیز مهم هستند، اما در نهایت تیم مدیریت است که مسئول تحقق وعده هایی است که به سهامداران داده شده است. به فلسفه تیم مدیریت، گذشته آنها، چه مدت زمانی است که با هم همکاری دارند، موفقیت های قبلی و …  پی ببرید تا نقاط قوت و ضعفشان را ارزیابی کنید.

برای ارزیابی نقاط قوت مدیریت، سرمایه گذاران به راحتی می توانند ۵ سوال استاندارد را بپرسند: چه کسی، کجا، چه چیزی، چه زمانی و چرا؟

چه کسی؟

بررسی هایی انجام دهید و بفهمید که چه کسی شرکت را اداره می کند. در میان بقیه موارد، باید بفهمید CEO، CFO، COO و CIO چه کسانی هستند. آنگاه می توانید به سراغ سوال بعدی بروید.

کجا؟

شما نیاز دارید که بفهمید این افراد از کجا آمده اند، مخصوصا پیشینه تحصیلاتی و شغلی آنها را بیابید. از خودتان بپرسید آیا این پیشینه، افراد را برای اداره شرکت در این صنعت مناسب می کند. تیم مدیریتی که شامل افرادی باشد که کاملا از صنایع غیرمرتبط آمده اند سوال برانگیز است. اگر CEO یک شرکت تازه تاسیس معدنی، قبلا در صنعت دیگری کار می کرده، از خودتان بپرسید آیا او شرایط ضروری لازم را برای هدایت یک شرکت معدنی به سمت موفقیت دارد.

چه چیزی و چه زمانی؟

فلسفه مدیریت چیست؟ به بیان دیگر، این افراد به چه سبکی می خواهند شرکت را مدیریت کنند؟ بعضی از مدیران غیر رسمی تر هستند و روش باز و انعطاف پذیر و شفافی را برای اداره کسب و کار رواج می دهند. دیگر فلسفه های مدیریتی، سخت گیرانه تر و با انعطاف کمتری هستند که برای قانون ارزش قائلند و منطق را در پروسه تصمیم گیری، سرلوحه قرار می دهند.

می توانید به سبک مدیریت، با نگاهی به اقدامات گذشته آن و یا با مطالعه گزارش سالانه مدیریت، در بخش بحث و تحلیل (MD&A)، پی ببرید. از خودتان بپرسید آیا با این فلسفه موافقید، و آیا با توجه به اندازه و طبیعت کسب و کار، این فلسفه به شرکت کمک می کند.

زمانی که سبک مدیران را فهمیدید، دریابید که این تیم چه زمانی شرکت را در دست گرفته است. برای مثال،     Jack Welch برای بیش از ۲۰ سال CEO جنرال الکتریک بود. دوران تصدی بلند مدت وی نشانه خوبی است که او یک مدیر موفق و سودآور بوده است. در غیر این صورت، سهامداران و هیئت مدیره او را نگه نمی داشتند. اگر یک شرکت عملکرد ضعیفی داشته باشد، یکی از اولین اقدامات، اصلاح ساختار مدیریت است، که روش خوبی است که بدین صورت بیان می شود: ” تغییر در مدیریت به علت نتایج ضعیف”! اگر شما مشاهده می کنید که یک شرکت دائما در حال تغییر مدیران است، شاید نشانه ای برای سرمایه گذاری در جایی دیگر باشد.

در عین حال، اگرچه اصلاح ساختار معمولا به خاطر مدیریت ضعیف است، به طور خودکار به این معنی نیست که شرکت محکوم به شکست است. برای مثال، شرکت Chrysler  زمانی که Lee Iacocca، CEO جدید، وارد شد، در مرز ورشکستگی بود و یک تیم مدیریت جدید را بنا کرد که موقعیت  Chrysler را به عنوان یک بازیگر اصلی در صنعت خودرو، احیا کرد. در نتیجه اصلاح ساختار مدیریت می تواند یک علامت مثبت باشد و نشان دهد که یک شرکت درگیر، تلاش می کند تا دورنمای خود را بهبود بخشد و این، به معنی تغییری برای بهتر شدن است.

چرا؟

فاکتور نهایی برای بررسی، اینست که چرا این افراد مدیر شده اند. نگاهی به تاریخچه استخدام مدیران بیندازید و تلاش کنید ببینید آیا دلایل، روشن است. آیا این فرد شرایطی را که شما معتقدید ضروریست تا یک نفر مدیر خوبی برای این شرکت باشد، دارد؟ آیا او به دلیل موفقیت ها و دست آوردهای گذشته استخدام شده یا از طریق روشهای سوال برانگیزی مانند انتصاب شخصی بعد از مالکیت شرکت، این موقعیت را کسب کرده است؟

تحلیل کیفی انتخاب سهم

  • مزیت رقابتی

مزیت رقابتی به یک شرکت امکان می دهد تا یک محصول یا خدمتی را در قیمتی بهتر و یا به گونه ای مطلوب تر برای مشتریان تولید کند و بدین معنی است که آنها فروش بیشتری یا حاشیه سود بهتری نسبت به رقبایشان خواهند داشت. مزیتهای رقابتی را می توان به فاکتور های مختلفی نسبت داد که شامل ساختار هزینه، به رسمیت شناختن نام تجاری (برند)، اعتبار شرکت، کیفیت تولید، شبکه توزیع و حمایت برتر از مشتری است. وقتی موضوع سرمایه گذاری های بلند مدت مطرح می شوند، مطمئن شوید که به دنبال شرکت هایی می روید که به نظر یک مزیت رقابتی پایداری را دارا هستند. در اینجا چند فاکتور برای بررسی ارائه می شوند.

صنعت

علاوه بر داشتن درکی عمومی از اینکه شرکت چه کاری انجام می دهد، باید ویژگی های صنعت مانند پتانسیل رشد آن را هم تحلیل کنید. یک شرکت معمولی در یک صنعت بزرگ می تواند بازده یکنواختی را تولید کند در حالی که یک شرکت معمولی در یک صنعت ضعیف احتمالا ارزش پورتفوی شما را کاهش می دهد. البته، مشخص کردن مرحله رشد یک شرکت به طور تقریببی خواهد بود اما با عقلانیت می توان تا حدی پیش رفت: مشخص است که دورنمای رشد یک صنعت high tech بهتر از صنعت حمل و نقل ریلی است. تنها کافیست از خودتان بپرسید آیا تقاضا برای صنعت، در حال افزایش است.

فاکتور دیگر، سهم بازار است. ببینید چگونه مایکروسافت به طور کامل بر بازار سیستم های عامل غلبه یافته است. هر کسی که بخواهد وارد این بازار شود با موانع بزرگی مواجه می شود زیرا مایکروسافت می تواند از “صرفه جویی مقیاسی” نفع ببرد. این بدین معنا نیست که برای شرکتی که تقریبا در وضعیت انحصار قرار دارد، تضمینی برای باقی ماندن در اوج وجود داشته باشد، اما سرمایه گذاری در شرکتی که تلاش می کند با “یک غول ۴۰۰ کیلویی” مقابله کند، یک سرمایه گذاری پر ریسکی است!

موانع ورود به بازار

موانع در مقابل ورود به یک بازار هم می تواند یک مزیت کیفی قابل توجهی را به یک شرکت بدهد. برای مثال، صنعت رستوران را با صنعت خودروسازی یا دارویی مقایسه کنید. هرکسی می تواند یک رستوران باز کند، زیرا سطح مهارت و سرمایه بسیار اندکی را لازم دارد. از طرف دیگر، صنایع خودرویی و دارویی دارای موانع سنگینی برای ورود هستند، مانند هزینه های سرمایه ای بزرگ، کانال های توزیع اختصاصی، مقررات دولتی، حق امتیازها و … . هرچه رقابت برای ورود به یک صنعت سخت تر باشد، شرکت های موجود، مزیت های بیش تری دارند.

نام تجاری یا برند

یک برند ارزشمند، منعکس کننده سال ها توسعه محصول و بازاریابی است. برای مثال، معروفترین برند جهان را در نظر بگیرید: کوکا کولا. بسیاری تخمین می زنند که ارزش نامشهود برند کوکا کولا، میلیاردها دلار است. همچنین شرکت های بزرگی مانند Procter & Gamble که بر صدها برند مانند Tide،  Pampersو Head&Shoulder متکی هستند. داشتن یک پورتفویی از برندها، ریسک را متنوع می سازد زیرا عملکرد خوب یک برند می تواند عملکرد ضعیف را جبران کند.

به یاد داشته باشید که بعضی از سرمایه گذاران، از برندهایی که مرتبط با یک نفر باشد اجتناب می کنند. آنها به این دلیل این کار را انجام می دهند که اگر یک شرکت رابطه بسیار نزدیکی با یک فرد داشته باشد، هر خبر بدی که متوجه آن فرد باشد می تواند عمکرد سهام شرکت را تضعیف کند، حتی اگر اخبار ربطی به عملیات های شرکت نداشته باشند. یک مثال عالی از این موضوع، دردسری است که شرکت  Martha Stewart Omnimedia در نتیجه مشکلات قانونی Stewart در سال ۲۰۰۴ با آن مواجه شد.

تصویر کلی

نیازی نیست که در علم مالی دکتری داشته باشید تا بتوانید یک شرکت خوب را شناسایی کنید. Peter Lynch در کتاب خود به نام “One Up on Wall Street” در مورد زمانی صحبت می کند که همسرش، توجهش را به یک محصول عالی با بازاریابی فوق العاده جلب کرد. شرکت Hanes در حال تست روش بازاریابی محصولی به نام L’eggs می بود: جوراب شلواری زنانه ای که درپوسته تخم مرغی شکل بسته بندی شده بود. به جای آنکه این جوراب شلواری ها در دپارتمان و فروشگاه های مخصوص فروخته شوند، Hanes محصول را در سوپرمارکت ها و در کنار شکلات ها، سوداها و آدامس ها در گیشه های پرداخت قرار داد. یک ایده هوشمندانه ای بود، زیرا تحقیقات نشان داد که زنان، ۱۲ برابر بیشتر در سوپر مارکت ها رفت و آمد دارند تا در فروشگاه های سنتی فروش جوراب شلواری! این محصول یک موفقیت عظیم بود و تبدیل به دومین محصول پرفروش در دهه ۷۰ میلادی شد.

اکثر زنان در آن زمان به راحتی شاهد محبوبیت این محصول بودند و همسر Lynch یکی از آنها بود. به لطف توصیه های همسرش، او کمی عمیق تر راجع به شرکت، بررسی انجام داد و سرمایه گذاری اش در Hanes را تبدیل به یک درآمد یکنواخت برای شرکت سرمایه گذاری Fidelity کرد، در حالی که بسیاری از مدیران مرد در وال استریت آن را نادیده گرفتند. نکته اینست که تنها تحلیلگران وال استریت نیستند که اطلاعات پنهانی درباره شرکت دارند. مردم عادی کوچه بازار هم می توانند این عجایب را ببینند. اگر شما می بینید که یک شرکت محلی به خوبی در حال گسترش است، کمی عمیق تر شوید، پرس و جو کنید و چه کسی می داند، شاید آن شرکت، Hanes بعدی باشد!

به عنوان یک تحلیلگر بنیادی، شما زمانی که یک سرمایه گذاری بالقوه را در نظر می گیرید، باید هم ابعاد کمی و هم ابعاد کیفی یک شرکت را بررسی کنید. این یک تصویر کلی از شرکت فراهم می کند که می تواند به شما کمک کند تصمیمات آگاهانه بهتری بگیرید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *